blog*spot
blog*spot
get rid of this ad | advertise here
-->

درويش بينوا

Tuesday, November 10, 2009

از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم


نوشته زنده ياد نادرابراهيمي


(( هم سفر ))


در اين راه طولاني - که ما بي خبريم


و چون باد مي گذرد


بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند


خواهش مي کنم ! مخواه که يکي شويم ، مطلقا يکي


مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم


و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد


مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم


يک ساز را، يک کتاب را، يک طعم را، يک رنگ را


و يک شيوه نگاه کردن را


مخواه که انتخابمان يکي باشد، سليقه مان يکي و روياهامان يکي


هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست


و شبيه شدن دال بر کمال نيست بل دليل توقف است


عزيز من


دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است؛


واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ، حجاب برفي قله ي علم کوه ، رنگ

سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند


اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق


يکي کافيست


عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست


من از عشق زميني حرف مي زنم که ارزش آن در "حضور" است


نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري


عزيز من


اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد


بگذار درعين وحدت مستقل باشيم


بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم


بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد


بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم


اما نخواهيم که بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا واحدي برساند


بحث، بايد ما را به ادراک متقابل برساند نه فناي متقابل


اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست


سخن از ذره ذره ي وافعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست


بيا بحث کنيم


بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم


بيا کلنجار برويم


اما سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم


بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،در بسياري زمينه ها، تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي بخشد


نه پژمردگي و افسردگي و مرگ ،............ حفظ کنيم

من و تو حق داريم در برابر هم قد علم کنيم


و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم بي آنکه قصد تحقيرهم را داشته باشيم


عزيز من ! بيا متفاوت باشيم
|

Saturday, October 31, 2009

اگر عمر دوباره داشتم

دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:


"البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.

اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.

در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: "شادى از خرد عاقل تر است".

اگر عمر دوباره داشتم، گْلِ مينا از چمنزارها بيشتر مى چيدم *"
|

Wednesday, October 28, 2009

دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است

دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند
عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.

دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند
آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند
شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد
|

Sunday, October 18, 2009

دعاي يك زن موفق:
خدايا، از تو خردمندي مي‌خواهم تا همسرم را درك كنم، عشق مي‌خواهم تا او را ببخشم، بردباري مي‌خواهم تا شرايطش را بپذيرم، زيرا اگر از تو قدرت بخواهم، او را آنقدر مي‌زنم تا بميرد
|

Wednesday, October 07, 2009

انسانها هرگز نمي افتند مگر به سمتي كه به آن تكيه دارند
|

Tuesday, September 22, 2009



در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره ، این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ، کجا ؟
ندیده ای مرا ؟

-------
زنده یاد حسین پناهی
|

Sunday, September 06, 2009

زيبايي عشق شاعران


" حميد مصدق خرداد 1343"

*تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

*****************************
" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
|

Wednesday, August 05, 2009

خدايا هرچه به من مي دهي اول ظرفيت آن را بده
|

Tuesday, July 28, 2009

وقتي تو نيستی
نه هست هاي ما چونان که بايدند
نه بايدها...
هر روز بي تو
روز مباداست
|

Tuesday, May 26, 2009

‹‹ پول ››
با پول میتوان خانه خرید ولی آشیانه نه
رختخواب خرید ولی خواب نه
ساعت خرید ولی زمان نه
میتوان کتاب خرید ولی دانش نه
مقام خرید ولی احترام نه
دارو خرید ولی سلامتی نه
خون خرید ولی زندگی نه
و بالاخره میتوان قلب خرید ولی عشق را نه
"چارلی چاپلین"
|
Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com